تجربه شخصی من در مورد اضطراب پس از زایمان – سلامتی در یک رژیم جامع


مدتی است ، یعنی مدت زیادی است که پست وبلاگ ننوشته ام. صادقانه بگویم ، من فقط سعی می کنم سرم را سرپا نگه دارم ، یک مادر تمام وقت کار که با تغییر دخترم برای رفتن به مهد (و سرماخوردگی های خنده دار همراه با آن) و برنامه او با شوهرش که در سفر است ، روبرو می شود. بیشتر هفته ها اما اخیراً چیزی در قلب من سنگین شده است ، و بنابراین زندگی مادرم همیشه فقط به عنوان این تصویر زیبا و شایسته اینستاگرام تلقی می شود. من به عنوان شخص بعدی فقط برای ارسال بهترین لحظاتم مقصر هستم ، این بسیار مضطرب و خام است که بیشتر اوقات درباره چیزهای بد می نویسیم. و صادقانه بگویم ، تا زمانی که از سختی ها جان سالم به در ببرم ، نوشتن درباره آنها حتی برای من چالش برانگیز است زیرا دیدگاه کاملی ندارم. من از آن دسته افرادی هستم که وقتی با موقعیتی چالش برانگیز مواجه می شود ، تقریباً هضم می شود. فقط وقتی زمان کافی بگذرد می توانم به گذشته نگاه کنم و ببینم چرا این لحظات را گذرانده ام. بنابراین ، در حال حاضر سعی می کنم به خودم یادآوری کنم که اتفاقات به دلایلی رخ می دهد و خدا چیزی را جلوی من قرار نمی دهد که نتوانم از عهده آن برآیم ، حتی اگر چند روز احساس غرق شدن کنم.

اما این پست درباره تجربیات دخترم ، مادلین ، چند ماه پس از تولد او است. لحظات بسیار زیبایی گذشت و وقتی به صفحه دوربین و فیلم هایم نگاه می کنم ، این نوزاد شاد و راضی را می بینم که تا آنجا که می تواند زیبا است و من معمولاً سعی می کنم لبخند بزنم و خود را غرق در لحظات کنم. اما این ماه های اول برای من یک چالش فوق العاده بزرگ بود. همانطور که در بالا گفتم ، من باید از تجربه خارج شوم تا به گذشته نگاه کنم و واقعاً ببینم چه اتفاقی افتاده است. من با اضطراب پس از زایمان مقابله کردم.

هفته های اول مبهم بود ، و من فقط به یاد دارم که مدام این افزایش هورمون آدرنالین بود. من زیاد نخوابیدم ، اما در کل احساس کردم “خوب”. من تلاش کردم و بالاخره بچه کامل خود را در دستانم گرفتم! اما بعد از یکی دو ماه ، خواب بسیار کم ، و نوزادی که در شیردهی با مشکل زیادی روبرو بود ، شروع به کشیدن کردم.

مشکلات خواب واقعاً اوضاع را بدتر می کند. من همیشه از آن دسته افرادی بودم که به شرایط کاملی برای خواب نیاز داشت ، اما فکر می کردم اگر بچه دار شوم و فوق العاده خسته شوم ، می توانم با یک قطره کلاه چرت بزنم یا بخوابم. به نظر می رسد من تجربه معکوس داشتم. قبل از خواب ترسیدم و حتی به اتاقم رفتم. برای شروع کار ، ساعت ها طول می کشد تا مدی بخوابد. من تقریباً یک ساعت روی توپ می پرم یا آن را مرتب می کنم تا بالاخره بچرخد و سپس حدود 15 دقیقه منتظر می مانم تا مطمئن شوم که او واقعاً “عمیقاً خوابیده است” قبل از اینکه آن را زمین بگذارم ، اما معمولاً به محض اینکه او دستانم را ترک کرد ، بیدار شد. بلافاصله. گاهی اوقات مجبورم این فرایند را 2-3 بار انجام دهم ، بنابراین حدود 3 ساعت ، فقط برای خوابیدن 2-3 ساعت. کاملاً طاقت فرسا بود.

بدتر از این این است که احساس می کردم مدی به خوبی شیر نمی دهد و من دائما نگران این بودم که به اندازه کافی شیر نخورم. بنابراین من دائماً سعی می کردم شیر دهم. من به معنای واقعی کلمه ساعت ها را صرف می کنم ، فقط سعی می کنم او را مجبور کنم که بیش از چند ثانیه / دقیقه در خانه بماند و غذا بخورد. من حداقل 8 بار به یک مشاور تغذیه با شیر مادر مراجعه کردم و ما بالاخره عمل جراحی بستن زبان را انجام دادیم زیرا من بسیار ناامید بودم. متأسفانه ، به همین دلیل ، اوضاع قبل از بهتر شدن بدتر شد و ما مجبور بودیم 5-6 بار در روز ، از جمله در نیمه شب ، تمریناتی را با آن در دهان خود انجام دهیم. بنابراین یکبار دیگر ، خواب واقعاً اتفاق نیفتاد.

سطح استرس شبانه من نیز به شدت افزایش می یابد. به محض غروب آفتاب ، وحشت کردم. من نگران بودم که چگونه او شب ها می خوابد ، من نگران بودم که اصلاً بخوابم ، من نگران بودم که اگر برای همیشه در این حالت دائمی محرومیت از خواب قرار بگیرم ، چه اتفاقی برای من می افتد … علاوه بر این ، وقتی نصف شب به مدی غذا می دادم ، می ترسیدم هنگام شیردهی تصادفاً به خواب بروم. بعد از تمام ساعات نوزاد / ساعات CPR که به آنجا رفتیم ، این ترس دائمی وجود داشت که او با کودک در موقعیت سازش بخوابد و سپس کودک بتواند زیر پتو یا کنار مبل قرار بگیرد و غیره به او آنقدر نگران این موضوع بود که وقتی در نیمه های شب شیردهی می کرد ، من تازه بیدار شدم و استرس داشتم.

من تقریباً هر تصمیمی را که برای او گرفته شده است زیر سال برده ام. در نهایت ، من به تصمیمی می رسیدم و سپس دوباره همه چیز را زیر سوال می بردم. مدام در حال تحقیق آنلاین بودم. من در مورد تمام روشهای پزشکی ، همه روشهای خواب ، همه روشهای تغذیه / قفل کردن تحقیق کردم. من اصلاً به غریزه خود اعتماد نداشتم و مدام از دیگران مشورت می خواستم. حالا فهمیدم که من هرگز به نوزادم نگاه نکرده ام و نفهمیده ام که برای ما چه چیزی بهتر است ، فقط می خواستم مطمئن شوم که همه کارها را مطابق کتاب انجام داده ام ، بنابراین همه چیز را بررسی کردم تا مطمئن شوم که “امن ترین” است. ””.

به وضوح یک روز را به یاد دارم ، یکی از بدترین روزهای من بود. صبح بعد از اینکه به سختی خوابیده بودم بیدار شدم. این قیام تقریباً بهتر به نظر می رسید زیرا حداقل در آن زمان دیگر مجبور نبودم در رختخواب دراز بکشم ، با استرس از خواب. مثل همیشه لباس پوشیدم و آرایش کردم (برای من خیلی مهم بود که هنوز شبیه خودم باشم). من یک جلسه مشاوره شیردهی داشتم و سپس برنامه ای داشتم که بعد از ظهر به مادر شوهرم بروم تا برخی خانواده ها بتوانند نوزاد را ببینند. من برای ملاقاتم با مدی آمدم و طبق معمول ، قفل کردن کار سختی بود. درصد وزن شروع به کاهش کرد. سطح استرس من روی سقف بود و من فقط اشک می ریختم. من اعتراف کردم که اصلا نخوابیدم ، و در واقع از خواب می ترسیدم چون می ترسیدم اگر بخوابم ، نمی دانستم آیا اتفاق بدی برای نوزاد می افتد (من خیلی ترسیدم که اتفاقی برایش بیفتد وقتی او می خوابید و من می خوابیدم و نمی دانستم).

من از این که چقدر غیر منطقی است آگاه هستم ، اما ما همچنین در یک فرهنگ ترس محور زندگی می کنیم که در آن شما فقط داستان های وحشتناک و به ندرت داستان هایی را می شنوید که کاملاً درست هستند. می دانستم مدی با هم خیلی بهتر می خوابید ، اما از او بسیار می ترسیدم ، بنابراین سعی می کردم در طول روز همه کارها را انجام دهم تا از این کار اجتناب کنم. (من هم خوابیدن با هم را دوست ندارم ، من واقعاً موقع خواب مکان خودم را دوست دارم). به هر حال ، من به یاد دارم که مشاور شیردهی گفت ممکن است به کمک / مشاوره یا حتی دارو نیاز داشته باشم و شرم آور نیست. بالاخره آن روز وقت ملاقات خواستم.

به تدریج اوضاع بهتر شد. مدی شروع به خواب طولانی مدت کرد ، به این معنی که من مجبور نبودم ساعت ها بیشتر در نیمه های شب بیدار باشم ، اما به یک درمانگر رفت که فکر می کرد بیشتر چالش های من از کمبود خواب ناشی می شود و چیز دیگری محدودیت هایی را ایجاد می کند. به من شب ها از اینترنت دوری می کنم و بیشتر در زندگی با دوستان / زنان خود صحبت می کنم و همچنین فکر می کنم به واقعیت جدید خود عادت می کنم / به مرور به خودم اعتماد می کنم.

اکنون من به مرحله تازه متولد شده نگاه می کنم و گاهی آرزو می کنم ، اگرچه از آن لذت بیشتری می بردم ، و امیدوارم دفعه بعد همه چیز هموارتر پیش برود. اما در عین حال ، من فکر می کنم خوب است که هر مرحله “مورد علاقه” نیست. متوجه شده ام که وقتی مادی فعالیتهای بیشتری انجام می دهد ، چیزهای جدیدی یاد می گیرد و (معمولاً) بهتر می خوابد ، از چیزهای بیشتری لذت می برم. من از پیش بینی و روال خواب و خوابیدن لذت می برم. من فکر می کنم به عنوان مادر ، ما فشار زیادی برای “عاشق شدن” فرزند شما در هر ثانیه احساس می کنیم ، و در حالی که من مطمئناً برای فرزندم هر کاری انجام می دهم ، چند لحظه بسیار دشوار است و این اشکالی ندارد. به خصوص از فردی که سالها ناباروری داشته و از داشتن فرزند خود بسیار ناامید بود ، فکر می کنم گناهی دارم که هر دقیقه آن را دوست نداشتم زیرا می دانستم که چقدر این را می خواهم و می دانم که چند زن هستند. هنوز در تلاش هستم و منتظر می مانم تا آنچه را که تازه به دست آورده ام تجربه کنید. اما من باز هم تکرار می کنم: من فکر نمی کنم شما باید فکر کنید که هر لحظه برای دوست داشتن فرزندتان بیش از هر چیز و خوشحال بودن شما از زندگی ، بسیار مناسب است. شما می توانید همه چیز را در اختیار داشته باشید و هنوز می توانید برای زندگی خود عزاداری کنید که قبلاً در آنجا راحت بود بیرون بروید و هر زمان که می خواستید فعالیت یا خواب انجام دهید. مهم است بدانیم که هیچ تجربه “کامل” وجود ندارد و همه ما با مشکل روبرو هستیم.

امیدوارم این به مادران دیگر (یا مادران) کمک کند و فکر می کنم این گفتگو بسیار مهم است. می دانم که این به من کمک کرد با دیگران صحبت کنم که ممکن است بگویند “بله ، این قسمت مضحک است” ، و نه فقط این که بقیه لبخند بزنند و از نوزادشان بسیار خوشحال باشند. من تکرار می کنم ، این بدان معنا نیست که صد در صد ارزشش را ندارد ، زیرا من واقعاً معتقدم که چنین است ، و اگر خدا اجازه دهد ، من واقعاً امیدوارم که این تجربه را دوباره (حتی بدون خواب) بدست آورم ، اما من قصد دارم بتواند این انتظار را داشته باشد که نه تنها از بیمارستان با یک کودک به خانه می آید و همه چیز فقط سر جای خودش قرار می گیرد ، بلکه کار سخت ، تلاش ، اشک و مبارزه نیز خواهد بود. بنابراین اگر زیاده روی کنید یا بچه دار شوید ، این فقط به معنی “من می فهمم” است – همیشه لازم نیست شجاع باشید. یا اگر فکر می کنید ، “مردم وقتی می گویند که عاشق مرحله تازه متولد شده هستند در مورد چه چیزی صحبت می کنند؟!” می شنوم و می بینمت. <3

دیدگاهتان را بنویسید